آندیا عشق قشنگ مامان و بابا آندیا عشق قشنگ مامان و بابا ، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

آنـدیـا تک گل بوستان عشق مامان و بابا

برای دخترم ........

تو آمدی و خدا خواست دخترم باشی                                                               و بهترین غزل توی دفترم باشی   تو آمدی که بخندی ، خدا به من خندید                         ...
20 آذر 1392

4 ماهگی دختـــــرم

سلام عروسک مامان خوبی دوردونه ام امروز ماهگی تو گل نازم هستش که منو بابایی اسمتو انتخاب کردیم.... آنــدیــا سلیقه ی مامان جونته من این اسمو از زمان مجردی واسه گل دخترم انتخاب کرده بودم بابایی هم پسندید....امیدوارم تو هم از اسمی که برات انتخاب کردم خوشت بیاد ....من و بابایی که خیلی این اسمو دوست داریم.....راستی دخترم اولین باری که تکون خوردی خیلی خوشحال شدم آخرای 18 هفتگی بود که تکون خوردی و من حس کردم مثل ترکیدن حباب بود ...... و 9آذر بود که تکونت رو واضح واضح احساس کردم دستمو گذاشتم رو دلم قشنگ زیر دستم پرید عاشق تکون خوردنات و شیطونیاتم هم من هم باباجون.......همیشه رو دلمو بوس میکنه و میگه دختر نازم در چه...
20 آذر 1392

دومــین دیدار مامی و نی نی....

سلام گل نازم خوبی مامانی ....امروز که 6 آبان 92 هست قراره بریم سونو عزیز دلم و مامی برا بار دوم جوجه ی نازش رو ببینه عزیزم عصر ساعت 5 نوبت داشتم رفتیم و یه کم تو نوبت موندیم بعد نوبتمون شد فقط منو بابایی رفته بودیم...رفتم تو باز با کلی استرس رفتم و دکتر گفت برو یه چیز شیرین بخور تا تکون بخوره ....عزیزم رفته بودی اون پایین پایین پشتت هم به ما بود طوری که قشنگ ستون فقراتت رو دیدم .. الهی مامی فدات شه عروسکم... اومدم به بابایی گفتم خیلی نگرانت شده بود و میگفت چرا اینطوری گفته ؟؟؟من گفتم طبیعیه و جای نگرانی نیست....چیز شیرین خوروم دوباره دکتر گفت برو بازم بخور ...مامی هم داشت کم کم نگرانت میشد... اینبار که رفتم تو گفت که شما گل دختری عزیز ...
20 آذر 1392

رفتن به دکتر....

سلام جوجه ی من ...خوبی مامان؟؟ امروز مامی درد شدید زیر دل داشت طوری که اصلا نمیتونستم راه برم و غیر قابل تحمل بود برام .....رفتیم دکتر بهم قرص داد با آمپول و سونو رو دید و گفت همه چیز نرماله و جوجو ام سالمه ....خدا جون شکرت... و برام یه سونوی دیگه هم نوشت واسه سلامت نی نی و طول سرویکسم ...دو هفته دیگه میریم سونو ....امیدوارم اونم مشکلی نداشته باشه و تو فرشته قشنگم سالم بیای تو بغلم بای بای نفس مامان 25مهر92 ...
18 آذر 1392

3 ماهگی ناز گلم

سلام تک گل من خوبی عشق مامان و بابا ماهگیت مبارک من از اول بارداری آرزوی رسیدن به این روز رو داشتم تا اندکی ترس از دست دادنت کمتر شه خدایا 1000000000 بار شکرت که این روز رو هم تجربه کردم .... من و بابایی و مامان جون برات یه جشن کوچولو گرفتیم واسه این روز مهم از این روز به بعد حالت تهوع مامان هم باید کم کم از بین بره .... و روزهای شیرین دوران بارداری رو تجربه کنیم ....خدایا کمکم کن که تا پایان بارداری رو مثل 3 ماه اول به پایان ببرم و بتونم بهترین لحظه ی مادر شدن رو تجربه کنم...گل نازم مراقب خودت باش .... 23مهر 92 ...
18 آذر 1392

نگرانم

سلام وروجکم خـدا رو شکــــــر که سالمی دیشب و امروز مردم از نگرانی که مبادا اتفاقی واست افتاده باشه گل نازم دکتر که رفتم و سونو شدم و اون قلب کوچیک رو که دیدم آروم شدم فدات بشم الهی از دیشب تا الان لکه بینی دارم خودم و بابایی و مامان جون مردیم از نگرانی دکترم هم داروهامو بیشتر کرد که یه وقت رفیق نیمه راه نشی و تنهامون نذاری عزیزم نفسمون به نفست بنده یه وقت تنهامون نذاری و بری که مامانت میمیره 28شهریور92 ساعت 22:40 ...
31 شهريور 1392

تپش قلب نفسم

سلام عزیز دلم خوبی نفسم  ببخشید گلم یه مدتی نتونستم بیام برات بنویسم  مامانی امروز خیلی خوشحاله عزیزم  دیشب با بابایی و خاله نادیا رفتیم دکتر  سونو شدم و دکتر گفت همه چیز عالیه و نرماله  قلب فندقیت هم مث ساعت کار میکرد خدا رو هـــزار بار شکر که کنجدم سالمه بابا جون هم خیلی خوشحال شد دکترم گفت الان 9 هفته هستم امیدوارم تا آخر بارداریم مث همین دو ماه به سلامتی سپری شه و تو نفس مامان جون و بابا جون بیای بغلمون بای بای جوجوی نازم خیلی دوست دارم عمـــرم 24 شهریور 92 ساعت13:30 ...
31 شهريور 1392